تموم شد...
شنبه ۱/۳/۸۹ .....
روزی که بدبختیا شروع میشه.۹ ماه درس خوندیم و حالا باید جواب پس بدیم!![]()
حالا همه ی اینا به کنار....یه سال دیگه هم تموم شد.سالی که ما اصلی ترین کارمون پیچوندن
کلاسا بود.به بهانه های مختلف!(کارگاه،فراوا،حوصله نداریم،عکس بگیریم،...)و به همین دلیل هم
این ۲ ماهه بعد از عید معلما پدرمون رو درآوردن.خیلی از درسامون رو ۲ روز مونده به خرداد تموم کردیم،
خیلی ها رو خودمون باید تو خونه بخونیم و تموم کنیم، و بقیه رو معلم محترم تو خرداد و قبل از امتحان
مورد نظر واسمون جبرانی گذاشته تا تموم شه!![]()
ولی هر چی بود خیلی خوش گذشت...دلم واسه تک تک لحظه هاش تنگ میشه. واسه خوابیدن
رو میز پیلوت اونم ساعت ۴ و نیم صبح،پیتزاهایی که روز آخر با بچه ها خوردیم، دَرسا و سوالایی که
عینش تو خوشخوان بود، نصیحتای
معلم فیزیک،طرز حل کردن سوالای پایامون،آجیل-آلبالو-لواشک-
لقمه-میوه هایی که سر کلاس درس خوردیم،کارگاهی که توش پرنده پر نمی زد
و.....
دلم واسه همه دوستام تنگ میشه.۳ سال دیگه هم باهمیم ولی دیگه هیچی امسال نمیشه![]()
همتون رو دوست دارم......................![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن۱:واسم دعا کنید!
پ.ن۲:
ای قديمی، ای خوب
گاه و بی گاه لب پنجره های خاطرم می آيی
ای صميمی،ای دوست
تو مرا ياد كنی يا نكنی
من به يادت هستم...!
آرزويم همه سرسبزی توست