ولی به علت ۸ ساعت راه رفتن و گز کردن نمایشگاه وقتی برگشتیم خونه نه پایی مونده بود برامون نه رمقی!
در کنار اون همه چیزای هیچان انگیز یه چیز خیلی ناراحتم کرد اونم نبودن نشر چشمه بود که حای خالیش خیلی حس شد!
ولی به علت ۸ ساعت راه رفتن و گز کردن نمایشگاه وقتی برگشتیم خونه نه پایی مونده بود برامون نه رمقی!
در کنار اون همه چیزای هیچان انگیز یه چیز خیلی ناراحتم کرد اونم نبودن نشر چشمه بود که حای خالیش خیلی حس شد!
خواستم بنویسم ولی دیدم هیچی واسه گفتن ندارم.
راستشو بخوای این وبلاگ واسه ۴ نفر بود که فکر میکردن خیلی با هم خوبن ولی روزگار بشون نشون داد که دارن اشتباه میکنن.
و حالا وقتی میخوام بنویسم میبینم ما حرف مشترکی با هم نداریم! دغدغه هامون آرزو هامون و رویاهامون با هم فرق داره پس من از چی بنویسم؟ از دلتنگی هام واسه روزای خوبی که داشتیم؟ مگه واسه کسی مهمه؟پس منم میرم
شما هم به بزرگی خودتون این پستای گاه و بیگاه مسخرت رو تحمل کنید
خدايا آخر عاقبت هممون رو ختم بخير كن
چرا دنيا اينجوريه؟ چرا هيچكس چشماش باز نيست؟ حتی خود من... آره! حتی خود من كه
الان دارم از اين اوضاع شكايت ميكنم...
هر كاري از دستت بر بياد ميكنی.تو سخت ترين شرايط كنارشونی. اگه ازت كاری بخوان انجام
ميدی. اگه به وجودن،به حضورت احتياج داشتن، با جون و دل هستی.اما....![]()
يه وقت هايی دوست داری كنارت باشن.حتی اگه شده واسه چند لحظه...
مسئله اونقدر ها هم پيچيده نيست.خيلي سادست. به سادگي يه خنده...يه خنده از ته ته دل!
كه البته اين روزا زياد هم ساده نيست.... ![]()
دارم از خوش حالی بال در میارم1آخه فقط 12 روز تا کارگاه 90 مونده!کارگاهی گه مال ماس و همه ی کارهاش به عهده ی خودمونه از اون مهم تر خوب بودنش خیلی برامون مهمه!
خیلی وقته که بچه ها بعد از ظهر ها میمونن تا کارهاشو انجام بدن و هی کلاسا رو می پیچونن!
امبد وارم کارگاه خوبی داشته باشیمD:
راستی یه روز بازدید عمومی هم داره که اعلام میکنیم تا اگه دوست داشتید به گارگاه 90 بیاین!
راستی یه چیز جالب اونم اینکه ما هر سال کارگاه داریم ولی سال 89 تنها سالی بود که فرزانگان کارگاه نداشت!
كمتر از يه هفته به تولد زمين مونده. خيلي جالبه... همه واسه تولد زمين آماده ميشن. لباس
نو ميخرن،كيك و شيرينی،آجيل،... خونشونو مرتب ميكنن.. خوش به حالش! فقط اونه كه همه به
خاطر تولدش به تكاپو و هيجان ميفتن...
(واسه تولد ما هم يه سری از آدما به تكاپو ميفتنا....! بگذريم!
)
اما من نميخوام امسال تموم شه. كلی كار ناتموم دارم كه نميخوام انجام دادنشون بيفته به سال بعد.
چرا آدما هميشه وقت كم ميارن؟
واقعا از بي نظمی های آخر سالم پشيمونم. دوست داشتم
پرونده ی همه ی كارامو ببندم و وارد سال جديد بشم. اما نميشه....
ولي تو اين سالي كه گذشت،كلي اتفاقای خوب و بد افتاد. البته خوب و بديشون رو گذر زمان معلوم
ميكنه. اميدوارم از يه سری تصميم هايی كه گرفتم پشيمون نشم و وقتی سال های آينده به گذشتم
نگاه می كنم، پشيمون نشم....![]()
* زندگی باهمهی وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به جزا دادنو افسوردن نیست
زندگی خوردنو خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند... سهراب سپهری
و به عنوان آخرين حرف.....![]()
*قايقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از اين خاک غريب
که در آن هيچ کسي نيست که دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار کند....
آغاز بهاری ديگر از بهاران اين سرزمين كهن، بر تمام دوستداران
اين خاك،مبارك!
امروز كارگاه هنري بود. سومای بيچاره كلي استرس داشتن. دير برنامه شروع شد و دير هم تموم!
ولي در كل من كه دوسش داشتم. يه خسته نباشيد گنده به همشون....
سرود مليتون هم كه..... عااااااااااااااااااااااااااااااااالي! واقعا مرسی ![]()
پرواز بند باز
او را راهی/ روبهرو پلکانی/ پیشرو آرام به آن سوووو
قدمهایش/ پیماید رهنمایش/ برآید راااهی بیــابد
نگاهش پژمان/ پاهایش لرزان/ گامش هراسان اما لبهایش خندان
اما بایــد/ گامی بردارد/ تا خنده نشانـــــد
در اوج راهـــــی/ آهی گهگاهی/ نییاز همراهی
سینهاش سنگین/ سکوتی غمگین/ گریزد از آنچه با آن روووبهروست
شور و وحشت/ امید و حسرت/ در ذهن و یاد اووووووست
اما شاید فردایی بهتر در انتظار اوست
پژواک سرور/ سرکش و مغرور/ گذرد از آنچه با آن روووبهروست
دیده محصور/ نیرنگ غرور/ یک دنیا زیر پای اوووست
ناگه میتازد/ بندی میبازد/ پایا بر رویای اوست
چهرهاش درهم/ فکرش مستحکم/ امیدی در چشمان اوووست
چارهای سازد/ بالی پردازد/ آغازی بر پرواز اوست
آغازی بر پرواز اوست/ بر پرواز پر راز اوووووست
این هم آهنگش :
http://s1.picofile.com/file/6435788728/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%DB%B8%DB%B9_%DB%B9%DB%B0.mp3.html
دلم مي خواد گريه كنم !براي خودمون!آره براي همه ي انسان هايي كه فراموش مي كنيم روزي قصمون تموم ميشه!
تو پست هاي شهريور يه پست بود كه توش ازتون خواسته بودم دعا كنيد!براي يه آدم خوب كه سرطان داشت از پا درش مي اورد.
ولي.........
براي شادي روح همه ي رفتگان يه فاتحه بخونيد يا حد اقل يه صلوات براي شادي روحشون بفرستيد
ببخشيد اگه حس خوبي با ديدن اين پست بهتون دست نداد ولي ناراحتيمو فقط به شما تونستم بگم!
نيا باران
زمين جاي قشنگی نيست
من از اهل زمينم
خوب می دانم كه گل در عقد زنبور است
ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد!
و به قول شفيعی كه ميگه:
آخرين فصل سفرنامه باران اين است
كه زمين، چركين است....!
چند ماهي هست كه تنهايي رو با تك تك سلول هاي بدنم حس مي كنم تنهايي كه با وجود هيچ
كس پر نميشه!
مي دونيد حرفايي روي دلم تلامبار شده كه به هيچ كس نمي تونم بگم!يعني دنبال آدمايي كه حرف
هامو بشنون گشتم ولي هيچ كسي رو پيدا نكردم كه بخوام باش حرف بزنم! انگار همه ي اطرافيانم
اينقدر توي زندگي روزانشون غرق شدن كه به اطرافشون نگاه نميكنن !شايد براي شما هم پيش اومده
باشه كه هي سكوت كردين و حرف نزديد ولي تا كي اين وضع ادامه پيدا مي كنه؟ كسي هست كه به
من كمك كنه؟واقعا هست؟
پس از مدت ها بالاخره تصميم گرفتم نذارم وبلاگمون اينقدر خاك بخوره!براي همين يه سري بهش زدم!
الان كه بعد از مدت ها اومدم مي خوام 2 يا 3 تا كتاب خوب بهتون معرفي كنم!
اول با 2 تا مجموعه داستان كوتاه شروع مي كنم كه واقعا منو به فكر كردن واداشتن و هر دوشون اثر
مصطفي مستور هستن اوليش كتاب "عشق بي شين بي قاف بي نقطه "هستش و دومي كتاب "تهران
در بعد از ظهر "اون چيزي كه من از اين داستان ها فهميدم اين بود كه من هيچي از زندگي نفهميدم و در
واقع در بين بعضي داستان ها خودمو همچون حبابي روي دريا حس كردم حبابي كه به هيچ جا وصل
نيست!از حس دروني من در حين خواندن داستان كه بگذريم به نظر من حتما اين كتاب ها رو بخونيد در
ضمن هر دوشون از نشر چشمه هستن!
كتاب ديگه اي هم كه مي خوام معرفي كنم كتاب بيگانه اثر آلبركامو هست كه اون هم ارزش اين رو داره
كه چند ساعت از زندگي تو براي خوندنش بذاري!من چاپ نشر چشمه اين كتاب رو خوندم و به نظرم
كتاب ترجمه خوبي هم داشت داستان هم داستان زندگي روزمره ي يك مرد هستش و اتفاقات ساده اي
كه هم تلخ و هم شيرين هستن و در آخر هم همون اتفاقات ساده سرنوشت اون آقا رو تعيين ميكنه!
سر فرصت یه حال اساسی بهش میدم!!!!!![]()
افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد- می افتد
اما
او سبز بود وگرم که
افتاد
قيصر امين پور
شايد با حرفايي كه مهران مديري اول قهوه تلخ زد و به خاطر كلي دليل ديگه، اين فيلم از موفق
ترين فيلما بود كه تونست ماهارو تا حدوده زيادي قانع كنه تا كپي رايت رو رعايت كنيم....
خيلي با خودم فك كردم كه چرا؟ چرا مديري انقد تو انجام اين كار موفق بود در حالي كه روزانه كلي
اثر هنري وارد بازار ميشن كه زودتر از خودشون، لينك دانلودشون تو اينترنت قرار ميگيره و به سرعت
بين سايتاي مختلف پخش ميشه. آثاري كه شايد ارزش هنريشون خيلي بيشتر از قهوه تلخ باشه.
اصولا نميدونم چرا ما عادت كرديم كه هرچيزي رو مفت و مجاني گير بياريم.... بدون توجه به زحمتي
كه خيلي واسش ميكشن. هرچي فكر كردم راهي به ذهنم نرسيد تا بتونه دوباره اين اتفاق نادري
كه سر قهوه تلخ افتاد رو تكرار كنه.... ماها امتحان خيلي چيزا رو بد پس داديم.خيلي چيزا....
جنبه؟؟؟؟ اصلا چي هست؟!!! روز به روز نااميد تر ميشم. ![]()
اينجا واقعا ايران(
) است.....؟![]()