...پنداشت که بعد از این مرا خوابی هست
بياييد تا در اين خاك،در اين مزرعه پاك،به جز عشق،به جز مهر،دگر هيچ نكاريم
صدا
آن که می گفت دوستم دارد،کسی نبود که به شوق من آمده باشد.رهگذری بود روی
برگ های خشک پاییزی راه می رفت.صدای خش خش برگ ها همان صدایی بود
که گمان می کردم می گفت دوستم دارد.
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۸ ساعت 10:3 توسط من |
در بیکران زندگی دو چیز افسونم میکند. آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست، و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست...
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
اردیبهشت ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
پیوندها
المپیاد ریاضی - بچه های 26
کارگاه هنری 88
فرزگاه89
BLOGFA.COM